سحر نزدیک است
مثل تمام آن مدتی که ننوشتم ، نگفتم چون گوشم و چشمم پر بود از چیزهایی که می شنیدم و می دیدم خواستم پای مسائل سیاسی که طی هفته های اخیر بیشتر تبدیل به بچه بازی و بهانه ای برای خالی شدن هیجانات جوان ها شده بود به این قاب شیشه ای باز نشود اما امروز ترجیح می دهم چند خطی بنویسم بنویسم شاید کسی شنید ، شاید کسی خواند می نویسم چون گاهی نمی شود ندید ، نمی شود اغماض کرد می نویسم چون هنوز هم بغض هایی هستند که نه فرو می روند ، نه سر باز می کنند می نویسم چون هنوز نبض نوشته هایم می زند ........... از تو می پرسم کسانی که مسجد آتش می زنند ، کسانی که به خانه خدا تعرض می کنند کسانی که به اعتقادات من و تو هجمه می برند چه می خواهند ؟ چه می گویند ؟ مدافع کدام جریانند ؟ حتما دیده ای افرادی که هفته ی گذشته در خیابان های تهران با قمه به دختران چادری حمله می بردند و چادر و مقنعه از سرشان می کشیدند که به قول حضرت علی (علیه السلام ) اگر مرد مسلمانی از غم چنین حادثه بمیرد چه جای ملامت است؟؟؟؟؟؟؟ به راستی اینان از کدام آزادی و تمدن حرف می زدند ؟ نکند همان حقوق بشر و تمدنی که سران غرب این روزها داعیه اش را دارند ؟ همانی که پیش از این در عراق و افغانستان پیاده شد ؟ نکند سران غرب که دشمنان قسم خورده ی ما بودند و هستند ، یکباره دایه ی دلسوزتر از مادر شده اند و دلشان به حال من و تو سوخته ؟؟؟؟ که اگر کسی این طرز فکرش باشد باید به حالش تاسف خورد ..... مردم ما همان هایی هستند که در نماز جمعه ی هفته ی گذشته در برابر فرمایشات حکیمانه ی مقام معظم رهبری با مشت های گره کرده شان از ته دل تکبیر می گفتند ، نه آن آشوبگران خیابانی ، البته این اغتشاشات در حال پایان یافتن است و داستان زمستانی ست که می گذرد عده ای چه خواهند کرد با روسیاهی اش ؟ امام فرمودند : پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت آسیبی نرسد . ای آنهایی که دم از رفاقت با امام می زدید چه شد ؟ چه به سرتان آمد ؟ چرا خط خودتان را از بدخواهان جدا نکردید ؟ چرا نیامدید ؟ چرا نگفتید ؟ چرا آب به آسیاب دشمن ریختید ؟ و هزار هزار چرای دیگر ................. شاید حرف هایم برای تویی که این صفحه را می خوانی غریبه باشد اما باور کن که گاهی مجبورم به جای تلنگر ، مشت به این شیشه بکوبم به خاطر خودت ، به خاطر خودم به خاطر ارزشهایمان،به خاطر آرمانهایمان که تا نفس می کشیم پایبندشان خواهیم ماند به خاطر دل هایی که لرزید ، به خاطر چشم هایی که بارانی شد به خاطر همان بغض هایی که مجال فرونشستن پیدا نکردند ......... ناگفته ها زیاد است ، از سروتهش خیلی زدم ، نمی گنجد لابه لای این سطرها باشد برای وقتی دیگر ...... باشد برای وقتی دیگر ....... پ.ن:همیشه ساز مخالف زدن نشانه ی قدرت نیست شجاعت زیادی هم نمی خواهد اما یادمان باشد قطاری که از ریل خارج می شود به نظر آزاد است ولی هیچ وقت به مقصد نمی رسد هیچ وقت هیچ وقت ..... مرز در عقل و جنون باریک است کفر و ایمان چه به هم نزدیک است !!!!!!!! چند روز پیش به یک دوست عزیز گفتم : تو که به گفته ی خودت میای اینجا رو می خونی چرا نظر نمی دی ؟ خیلی راحت گفت : ما کی باشیم که بخوایم نظر بدیم ؟ و من در ورای لبخندی که زدم ته دلم این زرنگی و حاضرجوابی رو تحسین کردم ....... و اما به قول مجری برنامه ی تازه ها تازه خبر این که کلاسا تقریبا تموم شده فرجه ها شروع شده تا شروع امتحانا هم چیزی نمونده فعلا کتب غیر درسی اعم از شعر و جامعه شناسی و غیره کنار ولی این کنار گذاشتن شامل روزنامه و کلا اخبار این روزا نمی شه چون این مسائل رو نمی شه بی خیال شد هر چند که ......... اما تموم می شه امتحانای پایان ترم انتخابات این روزای پر از التهاب این روزای ابری آفتابی این هوایی که تقریبا گرگ و میشه این هوا این حال و هوا .......... به چی ؟ به انتخابات دیگه !!!! ۱۷ روز نه ؟ این ۱۷ روز می گذره بالاخره یه نفر رئیس جمهور می شه ولی فرصت خوبیه که بشه بعضیا رو شناخت می بینید یه عده ای به چه قیمتی می خوان رای بیارن ؟ پس ظاهرا ۱۷ روز وقت داریم که گول نخوریم چی ؟ چی گفتی ؟ کی می خواد ما رو گول بزنه ؟؟؟؟ اختیار دارید .......... شاعرک،برگ گلک،باز داری فریاد می زنی ؟ باز داری تو کاغذای بی صدات داد می زنی ؟ باز از این آدمای توی قفس شاکی شدی ؟ باز داری حرف کبوترای آزاد می زنی ؟ شاعرک بارون چشمات داره آفتابی میشه رنگ این روزا سیاهه غزلت آبی میشه بیا و خیال نکن با این سروده های سرد دلای خالی مردم پر بیتابی میشه شاعرک اشکاتو پاک کن،جون اون درد نگات جون اون جوهر تنهایی دستای سیات می دونم دلت گرفته،می دونم خسته شدی ولی اون اشکارو پاک کن،جون کاغذ پاره هات ....... شعر از نغمه رضائی فاطمیه می آید می آید شاید من و تو هم به خود بیاییم شاید تلنگر این روزها از خواب بیدارمان کند شاید فرصتی دست دهد تا در پس عزاداری هایمان بیندیشیم به بانویی که کاش لحظه لحظه ی زندگیش کلاس درسمان باشد که شاید هر شب و هر روز جریمه ی مشق های خط خورده ی مان را ننویسیم ...... خیلی بده که نیمه شب توی شهر غریب به دور از خانواده دور از جون شما به حالت مرگ بیفتی ببرنت بیمارستان بعد به پوست کلفت بودن خودت پی ببری که با آمپول دیازپام هم بیشتر از یک ساعت خوابت نبره . ولی در کنار همه ی این بدی ها یه چیزای قشنگی هم ببینی وجود دو تا فرشته در کنارت دو تا فرشته که چون بال ندارن من بهشون می گم دوست ... نبات که دریای مهر و محبته و ماری که با حسن نیت تمام می خواست به جای من نماز صبحمو بخونه که من بخوابم فکر کنید .............. هیچ وقت یادم نمیره ......... چه اسفند ها دود کردیم ! برای تو ای روز اردیبهشتی که گفتند این روزها می رسی از همین راه ......... گفتی : غزل بگو چه بگویم ؟ مجال کو ؟ شیرین من برای غزل شور و حال کو ؟ پر می زند دلم به هوای غزل ولی گیرم هوای پرزدنم هست بال کو ؟ گیرم به فال نیک بگیرم بهار را چشم و دلی برای تماشا و فال کو ؟ تقویم چهار فصل دلم را ورق زدم آن برگ های سبز سرآغاز سال کو ؟ رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند حال سوال و حوصله قیل و قال کو ؟ قیصر امین پور روزای آخر سال ۸۷ آسمون خیلی بغض کرده بود چقدر این روزا بارون میاد دیروز امروز همین لحظه نکنه خدا دلش گرفته ؟ ما که بارون و دوست داریم پس ببار ای بارون ببار ..... به مرداب گاو خونی می ریختی بهتر بود تا این لجن زار که هر چه آب می خورد باز می گوید کم است آن هم با این همه تخته پاره هایی که سرگردانند تازه انتظار دارند لجن زار زلال باشد و آبی مثل آسمانی که دستشان نمی رسد و گرنه به لجن می کشیدندش راحت . تا روحت را صفا دهد گل های عشق در دلت جوانه زند تا آنها را به دیگران هدیه کنی خاطراتت قشنگ باشند تا همواره به یادشان بیاوری لبخند بر لبانت نقش بندد تا شادی را بیفشانی و بهاری بیاید تا بدانی باز هم فرصت بودن هست .............. .................................................................. تازه برگشته ام از سفر فردا دوباره مسافرم .
!!!!!

| Design By : Night Skin |

